ساعت 8 صبح کلاس تربیت بدنی داری...
طبق معمول خواب موندی و پنج دقیقه دیگه کلاس شروع میشه...
با عجله لباس میپوشی ، موهای ژولیده ، شلوار چروک ، کفش واکس نزده ...
بدتر از همه یه جوش بزرگ ِ قرمز روی دماغت متولد شده!
صبحونه؟!!....(تا جایی که یادمه تو این چند سال هیچوقت خبری از صبحونه نبوده!)
با عجله میای سر ایستگاه منتظر تاکسی...(در مواقع عجله هیچوقت تاکسی گیر نمیاد!)
مجبوری با مینی بوس بیای...
همینکه سوار مینی بوس میشی و حرکت می کنی از اقبال بلندت یه نوشتاکسی میاد!
با کلی حرص خوردن از اسپید(speed) بالای مینی بوس بالاخره به شیر و خورشید می رسی...
سوار تاکسی میشی و به سوی دِژ ِ پی اِن یو (pnu)حرکت می کنی...
آخرین مسیر پیاده میشی ...
به کوه آتشفشانی که در پیش رو داری نگاهی خسته می کنی...
زیپ بادگیرت و تا صورت بالا میاری (هوا بس ناجوانمردانه سرد است!)
خودتو آماده ی یک صخره نوردیِ نفس گیر می کنی...
نیمه های راه باد با قدرت وحشتناک خود از مسیر منحرفت می کنه(پیشنهاد میکنم گروهی بیاین و طناب به همدیگه ببندید که گم نشید!)
دیوارهای قلعه پیدا میشن...
با زانوانی درگِل چُکیده(چُکیده معادل واژه ی فارسی فرورفته می باشد که نگارنده به خاطر پاسداشت زبان باستانی لُری از آن استفاده نموده) به درب ورودی قلعه می رسی...
قندیل بستی!
پس از ورود به طور غریزی به سمت شوفاژ می ری...
خودتو که گرم می کنی و حوصله ات جا میاد تازه یادت میاد واسه چی اومدی...
دنیال کلاس تربیت بدنی می گردی...
ساعت 8 و 10 دقیقه است!
عجله داری...
تو طبقات گیج میشی...
نفست گرفته...
از یکی سوال میکنی ...
 میگه طبقه ی آخره...
با پاهایی خسته و گرفته از صخره نوردی تا طبقه ی آخر می دویی...
خبری نیست!
بهت نارو زده خواسته اذیتت کنه!
نا امیدی...
چند طبقه میای پایین...
بی اراده وارد یه کلاس میشی...
وقتی میای داخل می بینی همون کلاس تربیت بدنیه!
از استاد اجازه ورود میخوای...
یه کرنومتر دست استاده...
وقتی سر جات میشینی استاد تایم و استوپ می کنه...
 اسمتو می پرسه...
آروم جواب میدی...
استاد :8 و 15 دقیقه و 35 ثانیه و 10 صدم  ثانیه...
شما قبولی!
من: چیو استاد؟
استاد: شما در آزمون عملی درس تربیت بدنی قبول شدی!