خاطرات و عکسهایی از سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال 90
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند...
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد
بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده میمردند...
ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند یا نسلشان منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست...
و این چنین توانستند زنده بمانند...
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و خوبیهای آنان را تحسین نماید...
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند .
او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .
در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
تقدیم به همه ی اونایی که این دم آخری به سراغ کتابهاشون رفتن
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در کتابان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
سر از درس و کتاب و جزوه ، نتواند
که درس ، دشوار و سنگین است.
وگر از حال و روز درسشان پرسی
چنان تیری به قلبهاشان زنی در دم
که گویی مرگشان بسیار نزدیک است.
کتاب ، کز جاکتاب کهنه می آید برون خاکی کند بر پا
و قطرش می دهد آزار دلهاشان
کتاب این است، زمان اندک ،پس دیگر چه داری چشم
بر پاسیدن و رفتن!!!؟
تو ای استاد دلبندم !
تو ای بگشاده با شش نمره صدها عقده و دردم
دروسم ناجوانمردانه سنگینند... آی
دمت گرم و سرت خوش باد.
سلامم را تو پاسخ گوی ، نمره ده!
منم من،
من آن دانشجوی بیچاره ی معلول، من آن لولی وش مغموم
منم من ، داغ PNU دیده ی رنجور
منم بدبخت دانشجوی این دانشگه ناجور
نه من شوتم* ، نه شاتوتم* ، فقط مشروطِ مشروطم
فدای نام تو ، قربان تو ، نمره بده نمره
من امشب تا سحر را درس می خوانم
و اینکه پاس کنم یا که بیافتم را نمی دانم.
چه می گویند که بیگه شد،وقتی نیست و افتادن از آن توست
فریبم می دهند این دوستان بدتر از دشمن.
هنوزم یادگار سیلی سنگین نمرات دو ترم پیش،
گوش هامان را دهد آزار
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
فضا دلگیر ، کتابها پیش روشان باز،
دریغ از خط و خالی روی کاغذ ها
سر ها در کتابان است.
ملال از چهره هاشان سخت می بارد.زمان اندک و فرصت کم.
امتحان بسیار نزدیک است.
شوت: آدم تعطیل . شاتوت: آدم سرخوش
(درمحفل مهدی اخوان ثالث)
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد ![]()
هیچ وقت گریه نکن چون هیچ کس ارزش اشک های تو رو نداره
و کسی هم که ارزشش رو داشته باشه طاقت دیدنشو نداره!!!
در مکتب ما رسم فراموشی نیست
در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست
مهر تو اگر به هستی ما افتاد
هرگز به سرش خیال خاموشی نیست.
تنها برای تو می نویسم برای تو که برق چشمانم را زنده می کنی
برای دستان تو که گرمای عشق را خجالت زده می کند
برای لبانت که جز ترنم محبت را نمی بوسند
برای تپش های قلبت که نبضم را به زدن وا می دارد
با توست که روز و شبم معنا دارد
تنها برای تو می نویسم
برای تو که...!!!!
در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد...
رشته ام علافی ست
جیبهایم خالی ست...
كافيست نگاهي به دور و اطراف خود بيانـدازيـد تـا مـتوجه شويد در جامعه ما تنها شمار اندكي از افراد متشـخـص و با نزاكت بجاي مانده است. در روزگـاران پيـشـيـن به آداب ,و نزاكت اجتماعي بهاي بيشتري داده مي شد ...
سروده زیر در قالب شعر نیمایی است که از طرف سراینده ی آن "یاس" به دیار نهاوند
تقدیم می شود.
*************************************************************
شهر من آنجاست
پشت کوه های جنوب
در پس کوه گرین
که چو دیوار بلندی همچنان پا برجاست
بر سر قلّه کوه در پس تیغ سپید
ابرها آرامند آسمان آبی تر ...