خاطرات و عکسهایی از سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال 90
باور کنین اگه دانشجویان پیام نور نهاوند همکاری نمیکردند عمراً آمار
شهرستان نهاوند جمع میشد! تقریبا 90 درصد کسانی که داوطلب شدند تا در
سرشماری نهاوند کمک کنند دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاه پیام نور
نهاوند بودند! همین جا از زحمات فراوان این عزیزان تشکر و قدر دانی میکنم
مخصوصا از آقایان: ابــوذر ابوالـفتحی و سجـاد صفـائی از دانشجویان رشته حسابداری و مهدی روزبهانی دانشجوی رشته حقوق دنشگاه پیام نور نهاوند برای ارسال عکسهای زیبا و خاطرات شیرینشان.
برای دیدن اندازه واقعی عکسها روی آنها کلیک کنید
اینم خاطراتی که عزیران برای ما ارسال کردند
خاطره
ای که میخام براتون بگم برمیگرده به روز اول سرشماری.چون اولین خانواری
بود که تو روستا سرشماری میکردیم،همراه مامورم رفتم تا به صحت و دقت کارش
نظارت کنم.در زدیم و یه مرد میانسالی در و باز کرد و ما گفتیم که برای
سرشماری اومدیم.مرد گفت هیچکی خونه نیست و مدارکشون هم دم دست نیست برید
بعدا بیاید.نزدیک ظهر مرد و تو کوچه دیدیم که صدامون زد و گفت مدارک اعضای
خانوادشو پیدا کرده. وقتی رفتیم درخونه اش تعارف کرد که بریم تو حیاط و یه
جا بشینیم.من سرپا وایسادم و آمارگیرمون نشست.مرد هم روبروی آمارگیر نشست و
سیگاری روشن کرد.منم مشغول برانداز کردن حیاط و خونه شدم. درحین سوال
پرسیدن آمارگیر،مرد چند بار از فقر و سختی و مشقت زندگیش و اینکه بیچیزه
تعریف کرد.وقتی آمارگیر به سوالات ستون44 رسید،با اینکه معمولا اهالی روستا
زمین کشاورزی و باغ دارند در جواب سوالات گفت که هیچی نداره و چند بار رو
این جمله اش تاکید کرد ! موتور سیکلتی پشت سر مرد تو حیاط پارک شده بود به
طوریکه مرد حواسش نبود یا نمی دیدش ولی دقیقا روبروی آمارگیر بود و وقتی
آمار گیر پرسید که اعضای خانوار موتور سیکلت دارن در جواب مکثی زد و گفت
نه! آمارگیر ما هم خیلی رُک در جواب مرد گفت :"پس این چیه پشت سرت پارک شده!!"
مرد از شدت شرم و ناراحتی زیر لب چیزی گفت و سیگارش و با دست رو زمین لِه
کرد! منم اینور حیاط پشت سر مرد داشتم از شدت خنده می مردم!خودمو به زور
کنترل کردم! نه به کم حواسی مرد نه به رُک بودن آمارگیر!
****************************************************
روز اول سرشماری با یکی از آمارگیرهای گروهم رفتیم برای بررسی آبادی و تعیین نقطه شروع سرشماری.وقتی نقطه شروع مشخص شد و آمار گیر کارش شروع شد و سه چهار خانوار و سرشماری کرد و دیدم مشکلی نداره رفتم سوار ماشین بشم که مامور بعدی و ببرم آبادی بعدی و کارش و شروع کنه.هنوز به ماشین نرسیده بودم که دیدم آمارگیر زنگ زد و گفت با مشکل مواجه شده! وقتی پرسیدم مشکلت چیه در جواب گفت که وارد یه کوچه فرعی شده اما یه سگ وایساده جلوش و الانه که گازش بگیره!گفت که از ترس نمیتونه تکون بخوره مبادا حرکتی کنه و سگ دنبالش کنه! ازم خواست زود خودمو برسونم! سریع دویدم و سرکوچه فرعی رسیدم دیدم آمارگیر مثل چوب خشکی بی حرکت وایساده و یه سگ بزرگ هم زل زده تو چشماش و اونم بی حرکت وایساده !جفتشون مثل مجسمه فقط به همدیگه نگاه میکردن!وقتی به سمت آمارگیر دویدم سگ بیچاره پا به فرار گذاشت!! نگاهی به آمارگیر انداختم و گفتم از این میترسیدی!! از خجالت سرخ شده بود! بیچاره هر جفتشون از ترس همدیگه جرات تکون خوردن نداشتن!!
روز اول سرشماری با یکی از آمارگیرهای گروهم رفتیم برای بررسی آبادی و تعیین نقطه شروع سرشماری.وقتی نقطه شروع مشخص شد و آمار گیر کارش شروع شد و سه چهار خانوار و سرشماری کرد و دیدم مشکلی نداره رفتم سوار ماشین بشم که مامور بعدی و ببرم آبادی بعدی و کارش و شروع کنه.هنوز به ماشین نرسیده بودم که دیدم آمارگیر زنگ زد و گفت با مشکل مواجه شده! وقتی پرسیدم مشکلت چیه در جواب گفت که وارد یه کوچه فرعی شده اما یه سگ وایساده جلوش و الانه که گازش بگیره!گفت که از ترس نمیتونه تکون بخوره مبادا حرکتی کنه و سگ دنبالش کنه! ازم خواست زود خودمو برسونم! سریع دویدم و سرکوچه فرعی رسیدم دیدم آمارگیر مثل چوب خشکی بی حرکت وایساده و یه سگ بزرگ هم زل زده تو چشماش و اونم بی حرکت وایساده !جفتشون مثل مجسمه فقط به همدیگه نگاه میکردن!وقتی به سمت آمارگیر دویدم سگ بیچاره پا به فرار گذاشت!! نگاهی به آمارگیر انداختم و گفتم از این میترسیدی!! از خجالت سرخ شده بود! بیچاره هر جفتشون از ترس همدیگه جرات تکون خوردن نداشتن!!
****************************************************
یه آمارگیر تو گروهم بود که خیلی مودب و خوش برخورد بود و تکیه کلامش این بود که میگفت:"خدا زیادش کنه!"،
خانواری که تو روستا داشت سرشماری میکرد و ازشون سوال میکرد 4نفر بودند و
پدر خانواده بدلیل مشکل تکلم نمیتونست جواب سوالات ما رو بده، به همین خاطر
مادر خانواده جواب میداد و پدر خانواده دم در نشسته بود و فقط با تکون
دادن سرش حرفای خانمشو تایید میکرد.وقتی آمارگیر پرسید که سرپرست خانواده
کیه؟ خانمش گفت منظورتون از سرپرست یعنی چی؟ آمارگیر براش توضیح داد که
سرپرست اونیه که خرج و مخارج خانواده رو میده و تصمیمهای مهم خانواده رو
میگیره. خانمه وقتی متوجه منظورمون شد شروع کرد به توضیح اینکه شوهرش با
کارگری خرج خانواده رو تامین میکنه و خیلی سختی میکشه و به همه ی خرج و
مخارج نمیرسه و در نهایت گفت:"شوهرم به تنهایی خرج خونه رو میده،تنها
سرپرست و منبع درآمد ما شوهرمه!" که آمارگیرمون خیلی فرض در جواب خانمه
گفت:"خدا زیادش کنه!!" مرد هم که متوجه نشد چی به چیه سری به نشانه تایید تکون داد! خانمه هم از آمارگیر تشکر کرد و گفت :"خیلی ممنون پسرم! خدا عمرت بده!"
****************************************************
چیزی که میخام براتون بگم خاطره نیست! شاید تجربه یا درسی باشه که در طول مدت سرشماری از آشنایی با مردم و فرهنگ و مرام و نحوه زندگی و تلخی وشیرینی های هر خانواده یاد گرفتم! حوزه ای که قرار بود گروه ما سرشماری کنه چند روستا بود و در طی سرشماری با افراد زیادی آشنا شدیم.مرد ،زن ، پیر ، جوون، بچه کوچولوها، و همه رقم آدم و از نزدیک دیدیم و با فرهنگ و نحوه زندگیشون آشنا شدیم.چیزی که خیلی به گروه چسبید صفا و صمیمیت و مهمان نوازی مردم روستا ها بود! یه چیزی که خیلی برام جای تعجب داشت این بود که روستایی های که بیسواد بودند نسبت به تحصیلکرده های روستا با روی بازتری از ما استقبال میکردند و محبت بیشتری داشتند! نکته دیگه اینکه در حین سرشماری روستا به خانواده هایی برخورد کردیم که از لحاض امکانات و کیفیت زندگی زیر خط فقر و حتی زیر استاندارد یک زندگی حداقلی بود که تو ذهن خودمون تصور میکردیم! به طوریکه هر وقت با اینچنین خانواده هایی مواجه میشدیم حالمون گرفته میشد!خانواده هایی بودند که معلول داشتند، بعضی ها بودند که حتی دسترسی به آب آشامیدنی نداشتند،حمام نداشتند،اتاق خواب و هال و پذیرایی و آشپزخانه نداشتند،ماشین نداشتند،تخت خواب نداشتند،سینمای خانگی نداشتند،تلفن و اینترنت نداشتند،به عبارت دیگه هیچی نداشتند! تنها و تنها یک اتاق بود که توی اون زندگی میکردند،غذا میخوردند و می خوابیدند! ولی با همه ی نداری و بی چیزیشون یک چیز ارزشمند داشتند که اونم امـیـــــــــد به زنــــدگــــــــــــی بود!
چیزی که میخام براتون بگم خاطره نیست! شاید تجربه یا درسی باشه که در طول مدت سرشماری از آشنایی با مردم و فرهنگ و مرام و نحوه زندگی و تلخی وشیرینی های هر خانواده یاد گرفتم! حوزه ای که قرار بود گروه ما سرشماری کنه چند روستا بود و در طی سرشماری با افراد زیادی آشنا شدیم.مرد ،زن ، پیر ، جوون، بچه کوچولوها، و همه رقم آدم و از نزدیک دیدیم و با فرهنگ و نحوه زندگیشون آشنا شدیم.چیزی که خیلی به گروه چسبید صفا و صمیمیت و مهمان نوازی مردم روستا ها بود! یه چیزی که خیلی برام جای تعجب داشت این بود که روستایی های که بیسواد بودند نسبت به تحصیلکرده های روستا با روی بازتری از ما استقبال میکردند و محبت بیشتری داشتند! نکته دیگه اینکه در حین سرشماری روستا به خانواده هایی برخورد کردیم که از لحاض امکانات و کیفیت زندگی زیر خط فقر و حتی زیر استاندارد یک زندگی حداقلی بود که تو ذهن خودمون تصور میکردیم! به طوریکه هر وقت با اینچنین خانواده هایی مواجه میشدیم حالمون گرفته میشد!خانواده هایی بودند که معلول داشتند، بعضی ها بودند که حتی دسترسی به آب آشامیدنی نداشتند،حمام نداشتند،اتاق خواب و هال و پذیرایی و آشپزخانه نداشتند،ماشین نداشتند،تخت خواب نداشتند،سینمای خانگی نداشتند،تلفن و اینترنت نداشتند،به عبارت دیگه هیچی نداشتند! تنها و تنها یک اتاق بود که توی اون زندگی میکردند،غذا میخوردند و می خوابیدند! ولی با همه ی نداری و بی چیزیشون یک چیز ارزشمند داشتند که اونم امـیـــــــــد به زنــــدگــــــــــــی بود!
****************************************************
با تشکر مجدد از آقایان ابوذر ابوالفتحی ، سجاد صفائی و مهدی روزبهانی بخاطر ارسال عکسها و خاطرات شیرینشان!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:36 توسط مجتبی جلالوند
|

















ان پی سی وبگاه اینترنتی دانشجویان پیام نور نهاوند است. این پایگاه سعی در انعکاس و پوشش خبری دانشگاه پیام نور نهاوند دارد.ازجمله اهداف ایجاد این وبگاه اطلاع رسانی خبرهای داخلی دانشگاه ، توصیف اوضاع دانشجویان از جهات گوناگون ونقد و بررسی مشکلات دانشجویان دانشگاه است. تمام دانشجویان دانشگاه پیام نور نهاوند می توانند بدون هیچ گونه محدودیتی و آزادانه با ارائه پیشنهاد و نظرشان در بهبود اوضاع و رفع مشکلات ما را یاری کنند.